دکتر جاسبی
۱۳۹۵ آبان ۱۰

ازدواجی ساده در شب یلدا

عبدالله جاسبی در سی‌ام آذرماه سال ۱۳۵۱ همزمان با شب یلدا زندگی مشترک خود را آغاز نموده که از آن‌روزها چنین می‌گوید:

یک روز ظهر، آرام به سمت خانه آمدم. همچنان که در خیابان گام برمی‌داشتم، ‌به مبارزه فکر می‌کردم و از سوی دیگر به ادامه‌ی تحصیلات. مردم کوچه و بازار را می‌دیدم که با اندوه و غمی سنگین در چهره و نگاه‌ها گام برمی‌داشتند.

وقتی پا به خانه گذاشتم، پس از سلام و علیک، مادرم به من گفت:‌ «پسرم! دارد وقت زن گرفتنت دیر می‌شود.»

لبخندی زدم و گفتم: «من هنوز سنی ندارم و شما و پدرم وضعیت مرا به‌ خوبی می‌دانید، درگیر برخی فعالیت‌ها هستم، در دانشگاه تدریس دارم و فرصت سرخاراندن نیز ندارم.»

مادرم گفت: «‌اما شما در هر صورت باید ازدواج کنید، ‌اگر ازدواج کنید در تمام کارهایی که گفتید بیشتر پیشرفت می‌کنید، چون حرف‌شنوی از پدر و مادر عامل برکت و رسیدن به هدف است.»

تا آن روز، ‌مادرم را این‌طور مُصر در اینکه من همسری اختیار کنم، ندیده بودم. ‌قبلاً اشاره‌هایی به ازدواج داشت، ‌اما این‌بار، ‌این حرفش خیلی به دلم نشست، مگر نه اینکه هر مادری آرزو دارد، ‌پسرش همسر اختیار کند.

کمی فکر کردم و گفتم: «‌مادر! ‌هر چه شما تصمیم بگیرید، ‌من تابع شما هستم.»

مادرم گفت:‌ «شنیده‌ام دوست شما آقای عباسپور، ‌خواهر نجیب و متینی دارد که او را در عروسی برادرت دیده‌ام، ‌نظر شما چیست؟… .»

به این مسئله فکر نکرده بودم، ‌نمی‌دانستم آن لحظه چه بگویم، به مادرم گفتم: «اجازه بدهید کمی فکر کنم.»

مادرم لبخندی زد و گفت: «‌ان‌شاالله خیر است.»

با شهید دکترعباسپور از پادگان فرح آباد، در جریان طرح سیزده هفته‌ای آموزش نظامی آشنا شده بودم، ‌و ایشان از دانشگاه صنعتی شریف (دانشگاه آریامهر)‌ به طرح اعزام شده بود، ‌و دوستی‌مان آن‌قدر ادامه‌یافت که با هم رفت و آمد پیدا کردیم، طوری که خانواده‌هایمان تا حدودی همدیگر را می‌شناختند. من هم فکر کردم بالاخره فردی با شرایط من بایستی با کسی ازدواج کند که اولاً ‌با او همفکر باشد، ثانیاً‌ حداقل با مسائل دینی وسیاسی آشنایی داشته‌باشد تا اگر فردا اتفاقی افتاد، بتواند زمینه‌ی همکاری و شکیبایی را به‌وجود آورد.