دکتر جاسبی
۱۳۹۵ آبان ۰۸

اول‌ مدرسه‌

سال ۱۳۳۰؛ “عبدالله جاسبی” به کلاس اول دبستان رفته و آن‌روز‌ها را چنین روایت می‌کند:

تابستان‌ رو به‌ پایان‌ بود و من‌ برای رفتن‌ به‌ مدرسه‌ لحظه‌ شماری می‌کردم‌. تا این‌ که‌ پدرم‌ به‌ مدرسه‌ی اعتضاد رفت‌ و مرا ثبت‌نام‌ کرد.

این‌ اولین‌ سال‌ مدرسه‌ بود و من‌ خیلی خوشحال‌ بودم. باورم‌ نمی‌شد که‌ من‌ هم‌ مثل‌ برادرها و خواهرهایم‌ همین‌ روزها باید به‌ مدرسه‌ بروم‌ و درس‌ بخوانم‌. در التهاب‌ رسیدن‌ روز اول‌ مدرسه‌ می‌سوختم‌.

– امروز روز اول‌ مدرسه‌ است‌، حاجی بیدار شو!

چشمانم‌ را به‌ سختی‌ باز کردم‌ و مادرم‌ را دیدم‌ که‌ بالای سرم‌ ایستاده‌ بود. دوست‌ داشتم‌ باز هم‌ بخوابم‌. کمتر روزی این‌ ساعت‌ از خواب‌ بیدار شده‌ بودم‌. غلتی زدم‌ و خواستم‌ باز هم‌ خودم‌ را به‌ خواب‌ بسپارم‌، اما دست‌های‌ نوازشگر مادر بر موها و شانه‌هایم‌ نشست‌ و خواب‌ را از من‌ دور کرد.

– بلند شو پسرم‌، بلند شو و خودت‌ را آماده‌ کن‌ برای‌ رفتن‌!

ذوق زده‌ لحاف‌ را به‌ کناری زدم‌، بلند شدم‌، رفتم‌ کنار حوض‌ و صورتم‌ را شستم‌، آسمان‌ نیمه‌ ابری‌ بود.

مادر کت‌ و شلواری‌ را که‌ خوب‌ شسته‌ و تمیز شده‌ بود برایم‌ آورد.

پارچه‌ی‌ سفیدی به‌ یقه‌ی کت‌ وصله‌ کرده‌ بود. کت‌ و شلوار را پوشیدم‌، ولی‌ آستین‌ کت‌ برایم‌ بلند بود. گفتم‌: اما مادر، این‌ کت‌ که‌ اندازه‌ی من‌ نیست‌! نمی‌بینی آستینش‌ چقدر بلند است‌؟

مادرم‌ گفت‌: «برو خدا را شکر کن‌، بعضی‌ از بچه‌ها همین‌ را هم‌ ندارند!»

چاره‌ای نبود. باید می‌پوشیدم‌، پوشیدم‌.

مادر کیف‌ برادر بزرگم‌ را آورد و داد دستم‌، با یک‌ دفتر چهل‌برگ‌، یک‌ مداد و یک‌ مداد پاک‌کن‌ که‌ داخلش‌ بود. از کفش‌ نو هم‌ خبری نبود، و من‌ باید همان‌ کفش‌های کهنه‌ی قبلی‌ام‌ را می‌پوشیدم‌.

آستین‌ بلند کت‌ اذیتم‌ می‌کرد. کمی گشاد بود، اما من‌ و برادرهایم‌ از بچگی عادت‌ کرده‌ بودیم‌ که‌ راضی‌ باشیم‌. در اولین‌ روز مدرسه‌ چیزی‌ در جیبم‌ نبود.اواخر پاییز آن‌ سال‌ در امتحانات‌ ثلث‌ اول‌ من‌ شاگرد ممتاز کلاس‌ شناخته‌ شدم‌. سر از پا نمی‌شناختم‌. عاقبت‌ مزد زحماتم‌ را گرفته‌ بودم‌.

روزها از پی هم‌ گذشت‌ ومن‌ درمدرسه‌ی اعتضاد، کلاس‌ سوم‌، چهارم‌، پنجم‌ وششم‌ ابتدایی‌ را باموفقیت‌ به‌ پایان‌ رساندم‌.