دکتر جاسبی
۱۳۹۵ آبان ۰۸
پایان غربت

پایان غربت و آغاز قربت

دکتر جاسبی آخرین روزهای تحصیل و مبارزات سیاسی در انگلستان را چنین باز‌گو می کند:

راه رفتنی را باید رفت و شوق درون را باید فرو نشاند.

آن روزها، یا بهتر بگویم آن لحظه‌ها امید بازگشت به ایران در دلم شور و هیجان تازه‌ای به‌وجود آورده بود. کارهای دانشگاه من درحال اتمام بود و روز به روز هوای میهن اسلامی، ذهنم را هرچه بیشتر به سمت خود جذب می‌کرد.

بازگشت به معنی واقعی رجعت صدایی بود که با نوای درونم، هماهنگی عجیبی داشت. این روزها فکر می‌کردم که زندگی را به‌خاطر حضرت امام و انقلاب و آزادی و ایمان دوست دارم. اینکه می‌توانم گامی به جلو بردارم و به مقصد نزدیک شوم، خوشحالم می‌کرد.

من به انقلاب، به امام وابسته بودم. به ایران به آن درختان و گیاهان دلبسته و برای دیدن کوه‌های میهن و بوییدن گل‌های دامنه‌ی تپه‌های دلگشا بی‌تاب بودم. کم‌کم لحظه‌ی بزرگ بازگشت نزدیک می‌شد.

یکی دیگر از فعالیت‌های من به اتفاق دوستان در بیرمنگام و حتی در شهر لندن، برگزاری میتینگ‌هایی بود که در حیطه‌ی گسترش اهداف انقلاب بود. این فعالیت‌ها، ارتباط تنگاتنگی با راهپیمایی‌هایی داشت که در تهران و قم انجام می‌گرفت.

همچنان که در ایران این دگرگونی‌ها رخ می‌داد، در کل دنیا هر چه بیشتر موج اسلام‌شناسی‌ای راه افتاده بود. به همین منظور خیلی به بنده مراجعه می‌شد و من پذیرای افراد مختلفی منجمله خبرنگاران بودم.

تمام مراحل مختلف دانشگاه را پشت سر گذارده و حتی رساله‌ام را ارائه نموده بودم. موضوع رساله من«اندازه‌گیری و تجزیه تحلیل و بهره‌وری» بود که این موضوع خیلی مورد علاقه‌ی من بود و در حقیقت روی آن کار میدانی هم شده بود. من جهت تکمیل رساله‌ام به اطلاعات چند شرکت بزرگ خودروسازی به نام‌های لیلاند، فورد، کرایسلر مراجعه کرده بودم.

تمام تلاش من در جمع‌وجور کردن مقدمات برگشتن به ایران بود. کم‌کم ایام تحصیل در حال اتمام بود و من برنامه‌هایم را طوری منظم کرده بودم که در اوائل سال ۵۸، به وطنم ایران برگردم. همسرم به اتفاق بچه‌ها خیلی بیشتر از من خوشحال به نظر می‌رسیدند.

پس از مدتی طولانی، عشق به وطنم و اسلام و حضرت امام باعث شد، موج شادی در وجودم تنوره بکشد. واقعاً بی‌تاب شده بودم.

آن روزها، گذر زمان برای من جلوه‌ی تازه‌ای داشت و من به این مسئله می‌اندیشیدم که پس از بازگشت به ایران می‌بایست در خدمت آرمان‌ها و اهداف واقعی اسلام قرار بگیرم. من همچنان در حال گسترش دایره‌ی مطالعات و فعالیت‌های سیاسی خود بودم و با آنکه رساله ام در حال تمام شدن بود، یک لحظه از اتفاق‌های سیاسی واقع شده در کشورم غافل نمی‌شدم.

اوائل سال ۱۳۵۸ برای من بسیار تأثیرگذار و خاطره‌انگیز بود. در آن زمان به اتفاق همسر و بچه‌هایم به وطن عزیز اسلامی برگشتم.